![]() |
|
حرفی نزن، چیزی نگو داد میزنن چشای تو دونه دونه اشکات میگن یواش یواش آماده شو آهای تویی که عاشقی آی تو که دنیای منی چشای خیس تو میگن می خوای ازم دل بکنی خبر رسیده تو دلت آتیش به پا شده سخته نگو بهم برو یواش یواش خودم میرم فکر نکنی دلم می خواد یا اینکه نیستی تو دلم فکر نکنی از خوشیمه به خاطر خودت میرم پرنده ی رهای من قفس نشین غم نباش منو رها کن و برو به فکر آشیونه باش.....
2
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 23:2 توسط هستی |
من به عشقت پشت کردم تو به پایم دل نهادی من نمک بر زخم قلبت ریختم اما رمیدن را ندانستی! چه تنها بودی ای نا مهربان با وفا در پیش چشم من! چه زیبا بودی ای کودک دل ای مغموم در نظرگاه نگاه من! ولی اکنون که دورم از نگاه گرم و مغرورت صدایت می کنم:«ای مرد بیا بنگر چه«آرامم!»چه تنهایم بیا بردار قلبت را نمی خواهم نمی خواهم» ولی فردا؟!
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 14:39 توسط هستی |
http://www.youtube.com/watch?v=J7aA_V1X1YM
سلام دوستان عزیز یه چیزایی توی این سایت هست پیشنهاد میکنم ببینید......
2
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 11:12 توسط هستی |
دلم تنگه ديدنت داد ميزنه تو سينه همش بهونه ميگیره ميخواد تو رو ببينه دلم تنگه ديدنت داد ميزنه تو سينه همش بهونه ميگیره ميخواد تو رو ببينه بي تو شبهام پر از غمه پر از سكوت و ماتمه دلم ميخوام يه روز بيايي نگات كنم يه عالمه بگم دوست دارم ولي هرچي بگم بازم كمه دلم تنگه ديدنت داد ميزنه تو سينه همش بهونه ميگیره ميخواد تو رو ببينه
2
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 0:7 توسط هستی |
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم . همان یک لحظه اول که ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبائی وزشتی ،بر روی یکدیگر ویرانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم، بر لب پیمانه می کردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم . که می دیدم یکی عریان و لرزان ،دیگری پوشیده از صد جامه رنگین، زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم . به خاطر تنها یک مجنون صحراگرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم! عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم . بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان سراپای وجود بی وفا معشوق را، پروانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم . بعرش کبریائی ،با همه صبر خدائی تا که می دیدم عزیز نا بجائی ، ناز بریک ناروا گردیده خواری می فروشد گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم . عجب صبری خدا دارد! چرا من جای او بودم ;همین بهتر که او جای خود بنشسته و تاب تماشای زشت کاریهای این مخلوق را دارد وگرنه من بجای او چو بودم ، یکنفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم. عجب صبری خدا دارد!
2
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:29 توسط هستی |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک طراح قالب هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته چهارم اسفند 1386 هفته دوم اسفند 1386 هفته سوم بهمن 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته سوم دی 1386 هفته دوم آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386
طراح قالب |